زمان زیادی گذشته است از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم . شاید بیش از شش ماه . در این مدت اتفاقات زیادی افتاد . جنگ لبنان تمام شد . انتخابات گذشت و...
اما آنچه مهمتر از همه بود رفتن علی احمدی بود . احمدی با تمام سختی ها و دردها و بیماریش وداع کرد و رفت . مارا با دلمشغولیهایمان و با روزمرگیمان و با بیهودگیهامان تنها گذاشت . تا روز آخر امید را از دست نداد . حتی در آخرین نوشته هایش هم نگاه به آینده موج می زد . سالها با مرگ جنگید و دست آخر تسلیم مرگ شد .مثل همه ما . ولی اوهست . احمدی هست تا امید هست . علی احمدی باید الگویی باشد برای امید به آینده .
رفتنش را به همسرش و به فرهاد عزیز تسلیت می گویم .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:9  توسط علی امیری
|
لبنان از چه می ترسی ؟ قانا چرا اشک میریزی ؟آهسته فریاد کن که پزشکان سازمان ملل ، این طبیبان اعضای بنی آدم جلسه ترتیب داده اند . برای سرنوشت تو . شاید دوباره جراحی ات کنند. شادباش که ابرقدرت بزرگ برای معالجه ات کمر بسته است تا غده مقاومت را از بدن جنوبی ات خارج کند . آسوده باش که رایس ، خوب نسخه می نویسد .
روزهای درازی است که عروس خاورمیانه لبخند را فراموش کرده است ، روزهای بیشماریست که پنتاگون ، این مغز دیجیتالی عدالت ، واژه بشر را فراموش کرده است . مدتهاست که ریاض این برادر دینی بیروت آیه « انما المومنون اخوه » را تلاوت نمی کند .
لبنان . آهسته فریاد کن . در همین بیمارستان ، در خاور میانه ، فلسطین نیز در کنار تو بستری ست . آهسته، شاید آرامش اقصی را برهم بزنی و این مجروح نیم قرنی را ناآرام تر سازی .
آهسته فریاد کن که در همین گورستان ، در دنیا ، آدمیت را تازه به خاک سپرده اند ، آهسته ، شاید آسودگی از قبر شیشه ای بشراندیشان بزدایی .
آهسته تر فریاد کن که در دارالاسلام ، در مکه ، برادران عربت در کنار چاههای نفت در خواب اند ، آهسته ، شاید ضجه های تو خواب خوش وجدانهاشان را برهم بزند .
آهسته تر فریاد کن که در کنار تو ، در بغداد ، تصویر دموکراسی را تازه نصب کرده اند و شاید این کاغذ از لرزش صدایت برزمین افتد .
شفافیت اشکهای قانا ، تیرگی لحن رایس ، دستهای نفت آلود شیخ ریاض و نسخه های متروک ملل ، همه و همه به فراموشی سرنوشت تو پیوسته است .
اشک مریز ، آرام باش ، آیا در مقابل بمب های قاره پیما و باران لیزر ، دعای دوربرد هزار و پانصد میلیون برادر با احساس برایت کافی نیست ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:14  توسط علی امیری
|
احسان نراقی را نمی شناختم . الآن هم نمی شناسم مگر با یک ملاقات کوتاه در کافه تیتر آن هم بدون صحبت مستقیم و تنها با گوش دادن حرفهایش می توان کسی را شناخت . او در کافه از سارتر می گفت ، خیلی گرم و صمیمی ولی خوب نمی فهمیدم چه می گوید . شاید عجیب باشد اگر بگویم اکثر کسانی که در کافه بودند ، هم سن وسالان خودم را می گویم ، آنها هم مثل من درست نفهمیدند . آقازاده و کرمیان با دقت گوش کردند و فکر می کنم لذت می بردند ولی من .. نراقی از خیلی چیزها گفت ، از تدبیر امام خمینی در جلوگیری از تفرقه های بعد از انقلاب ، از شاه و از شریعتی ، از حق وتو ، از سازمان ملل ، از تفاوتهای روزنامه نگاران قبل و بعد از انقلاب . از ملی گرایی که باید بتواند خود را با دین تلفیق کند ، ولی خیلی پسندیدم وقتی از جوانها گفت که واقعاً گیج اند و هیچ خط فکری ندارند ، می گفت اینترنت و ماهواره فقط توانسته اند به جوانها آگاهی بدهند و خط فکری را نه ، راستی از روشنفکرو روشنفکری هم گفت و از مخالفتش با گرایش شدید روشنفکران به غرب . بیچاره نمی دانست نسل ما چه بلایی سر این واژه آورده ، در بین نسل ما روشنفکر با نظراتش و با عقایدش شناخته نمی شود بلکه با موهایش ، محل نشستنش ، پاتوقهایش و--- باسیگار گوشه لبش شناخته می شود . فرقی نمی کند دختر یا پسر ، با سواد یا بی سواد ، باید این نشانه ها را داشته باشی تا بپذیرندت . نسل ما عادت به خواندن ندارد . یاد گرفته فقط ادا در بیاورد ، نسل من آقازاده را نمی فهمد و باور نمی کند بیش از ده هزار جلد کتاب خوانده باشد ، نسل من باور نمی کند آقازاده در مورد هر موضوعی بصورت بداهه ده ها صفحه می گوید و با همان سرعت می نویسد . نسل من اگر سیگار را از گوشه لبش بگیری روشنفکری اش را از دست می دهد . تعجبی ندارد که آقازاده و نراقی هم این نسل را نفهمند . حالا معنای نسل سوخته را بیشتر درک می کنم . البته همه ایراد هم از این نسل نیست . بزرگترها هم مقصرند ، وقتی دانشگاه جز حفظ کردن جزوه استاد و گرفتن نمره قبولی از من نمی خواهد ، وقتی به نقد و بررسی متون در دانشگاهها و مدارس هیچ اهمیتی نمی دهند ، وقتی افراد اهل مطالعه و منتقد و فعال در عرصه های اجتماعی و فرهنگی طرد می شوند و بی صلاحیت می خوانندشان ، وقتی آقازاده ها ( منظورم محمد است ) کنج اتاقی می نشینند و علیرغم همه توان و سواد و دلسوزیشان برای مردم و کشور و نظامش باید منزوی شوند ، چه انتظاری از من و نسل من ، نسل من خوب درک می کند که اگر ...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 14:59  توسط علی امیری
|
رادیو گزارشی از کشتار بی رحمانه کودکان بی دفاع لبنانی پخش می کند و تصاویر دلخراش این کشتار را در اینترنت می بینم . احساسم از دیدن این تصاویر وحشتناک غیر قابل بیان است . اولین واژه ای که پس از دیدن این تصاویر به ذهن می رسد هولوکاست است . اتفاقی که جدا از راست یا دروغ بودنش سالهاست تنها بهانه یکه تازی صهیونیسم در عرصه های بین المللی است و قویترین ابزار رسیدن به هدف – تصرف از نیل تا فرات – آیا هیتلر چنین جنایتی را مرتکب شد ؟ آیا می توان شباهتی بین اسراییل و آلمان نازی بیان کرد ؟ من که فکر نمی کنم . آنچه امروز در لبنان می گذرد و با سکوتی دلهره آور بدرقه می شود بسیار فجیع تر از آنی است که درتصاویر جنگ جهانی دوم دیده ایم .
ظاهراً اجرای طرح خاور میانه بزرگ توسط آمریکا به مراحل حساس خود نزدیک شده و حمله به حزب ا... لبنان مقدمه ای برای اجرای گسترده عملیات نظامی در جهت یکسره کردن کار خاورمیانه است . این جاست که نقش سیاستمداران مسلمان ایران ، سوریه و سایر کشورهای عربی حساسیت خاصی پیدا می کند و البته از اعراب نباید انتظار زیادی داشت زیرا آنها نفع خود را در همراهی با آمریکا ( والبته اسراییل) جستجو می کنند . اگر دولتمداران درست نیندیشند ودرک صحیحی ازمعادلات بین المللی نداشته باشند ، جبران اشتباهات احتمالی بسیار سخت و شاید ناممکن شود . پس تا فرصت باقیست باید چاره ای اندیشید که هم مردم مظلوم لبنان و فلسطین را از فاجعه عظیمی که به آن دچار شده اند رهانید و هم از بروز فجایع مشابه برای سایر ملتها جلوگیری کرد .
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:43  توسط علی امیری
|
روز سه شنبه برای اولین بار به اتفاق محمد آقازاده به کافه تیتر رفتم . تقریبا همان طور بود که آقازاده وصفش را کرده بود . آرام و دنج که می تواند صمیمی هم باشد . اما یک رفتار خاصی در چهره و رفتار حاضرین در کافه بود که زیاد نفهمیدم . شاید به خاطر حضور مسعود ده نمکی بود و شاید ..
سومین بار بود که با ده نمکی روبه رو می شدم ، اولین بار دوران دانشجویی و در یک سخنرانی . جو ملتهب آن روزهای دانشگاهها اجازه نمی داد برداشت صحیحی از افراد داشته باشیم و دومین بار . در اولین فیلمی که ده نمکی به عنوان تهیه کننده وارد سینما شد ، مرگ بر آمریکا به کارگردانی محمدرضا کشاورز و من که دستیار کارگردان بودم . دوست داشتم تحلیلهایم از ده نمکی را کامل کنم ولی او مشتاق کسب اطلاعات و تجربیات درباره سینما بود و به عقایدش زیاد تعصب نشان نمی داد و سومین بار در کافه تیتر آرامتر و خونسردتر از همیشه ، منطقی و انتقادپذیر حتی در مقابل شخصی که می خواست به او توهین کند . در کافه تیتر او بیشتر گوینده بود تا شنونده و شیرینی و پیوستگی کلامش و البته چگونگی اداره جلسه توسط آقازاده زیاد فرصت عرض اندام به دیگران نمی داد . فرصت نشد از کدام استقلال – کدام پیروزی بپرسیم و اینکه چرا نیمه اول و دوم فیلمش اینقدر متفاوت شده و...
سوال دیگری که حضور در کافه تیتر برایم ایجاد کرد این بود که چرا عادت کرده ایم اینقدر زود قضاوت کنیم بدون اینکه واقعیتها را بدانیم ویا اینکه حداقل سعی کنیم که بدانیم . به راحتی درباره همدیگر نظر میدهیم و یکدیگر را متهم می کنیم . افراد در نظر ما یا فرشته اند و یا دیو . حالت سومی ندارد . منطق ما ارسطویی مانده است . سفید یا سیاه . و دوست داریم این منطق را . قضاوت درباره ده نمکی ، قضاوت آن زن که آقازاده را پاچه خوار نامید ( آقازاده ای که فقط چون اهل پاچه خواری نبود سالهاست در گوشه یک اداره نشسته و دم بر نمی زند ) و یا قضاوت اهالی کافه درباره من ( از طریق آقازاده شنیدم ) و...
خوب است قبل از قضاوت کردن بیندیشیم و تحقیق کنیم و بعد قضاوت کنیم . به یاد داشته باشیم اولین تصویر که درباره دیگران در ذهن خود می سازیم ممکن است حتی تا پایان عمر تغییر نکند و اگر این تصویرخلاف واقعیت باشد فرصتهای بسیار و غیرقابل جبرانی را از دست خواهیم داد .
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:50  توسط علی امیری
|
دیروز فلسطین - امروز لبنان - فردا سوریه و پس فردا نوبت ایران است که شعله های آتش سیاست غربی ها و بی سیاستی شرقی فرایش بگیرد .اجرای سناریوی یکپارچه سازی خاور میانه به نفع یهود مدتهاست شروع شده و ما همچنان در خوابیم .در رویاهایمان غرب را منزوی کرده ایم و فشارهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ناشی از جنگ و تحریم و ... بر ما اثری نداشته است .به قول محمد آقازاده : " درخاورمیانه اگر روند همین باشد که هست بسوی شعله گرفتن در حرکت است و چه ما حسی در باره آن داشته باشیم و چه نداشته باشیم دامن ما را شعله هایش خواهد گرفت . وقت بیداری همه است . ولی این وبلاگ کوچک . با خواننده های محدود چه می تواند بکند . تنها می توانم تسکین یابم که فردا اگر باشم با خود بگویم من گفتم . بر خی دیگر هم گفتند . اما هیچ کس نشنید ."
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:12  توسط علی امیری
|
آقازاده از باخت برزیل نوشته . نجنگیدن و عادت به برد را دلیل اصلی شکست عنوان کرده . اما به راستی دلیل بی انگیزگی و فرار از جنگهای سخت قدیمی در تیم برزیل چیست ؟دلیل پیروزی برزیل در جام های گذشته را باید در این نکته جستجوکرد که مردم این کشور به خاطر فرار از فشار فقر راهی جز موفقیت در فوتبال و رسیدن به باشگاههای ثروتمند اروپایی نیافتند . اما حالا ستارگان این تیم که عضو سرشناس ترین و ثروتمندترین باشگاههای جهان اند دیگر انگیزه ای برای درخشش چند باره ندارند.
همین آفتی که گریبان ایران را گرفته است چه در فوتبال و چه در سایر امور زندگی وقتی با کارکردن ویا بدون آن ثروت مملکت کم و بیش بین همه تقسیم می شود دیگر چه انگیزه ای برای تلاش بیشتر باقی می ماند .وقتی مربیان راه درست بازی گرفتن از ستار ها را بلد نباشند آیا راهی می ماند . هوش سرشار ایرانی ( و به قول آقازاده مخرب ) درست مثل استعداد ستارگان برزیلی وقتی درست و به جا به بازی گرفته نشود آن می شود که باید بشود . علت چیست ؟مقصر کیست ؟ دولتمردان . متفکران . روشنفکران .یا همه ما
آیا راه گریزی باقی مانده است ؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:24  توسط علی امیری
|
هنگامی که در دنیای مجازی وبلاگها غوطه ور شوی از دیدن این همه سایت و وبلاگ متعجب می شوی . و تعجب زمانی بیشتر می شود وقتی که ببینی مطالب بسیاری از این وبلاگها تکراری ، برداشته شده از سایر سایتها و یا عکسهای جالبی است که به وفور در اینترنت یافت می شود . نویسندگان بیش از نود درصد وبلاگها هم مشخص نیست و با عناوین ساختگی شناخته می شوند . اگر بخواهیم دلیلی برای موضوع بیابیم باید به رفتار جمعی مردم دقیقتر نگاه کنیم . از صبح اول وقت و در اتوبوس واحد و مترو و... همه مردم به نحوی درحال جنگیدن باهم اند ، دلیل ظاهری آن هم زود سوار شدن و به موقع رسیدن است ولی اصل قضیه چیزدیگری است . درطول روز هم همین وضع ادامه دارد در اداره ها مغازه ها و... همه مشغول کلاه گذاشتن سر همدیگرند . انصاف و ترحم و احترام به همنوعان دیگر معنایی در رفتار اجتماعی ما ندارد. این عوامل سبب می شود روز به روز منزوی تر و گوشه گیرتر شویم . علاوه اینکه به دلیل وجود مشکلات فراوان اقتصادی ، فرهنگی ، سیاسی و ... اکثر مردم از زندگی خود راضی نیستند و هرکس فکر می کند به آنچه استحقاقش را داشته نرسیده . اینجاست که تنها پناهگاهمان دنیای مجازی است که درآن نه کسی ما را می شناسد و نه کسی از حال و روزمان خبر دارد . در این دنیا می توان آنی بود که دلمان می خواهد . می توانیم به هر سن و جنس و سواد و شغل و منزلتی که در رویاهایمان تصور می کنیم برسیم . و البته روز به روز از دنیای واقعی فاصله بیشتری می گیریم . اعتیاد به سیر در دنیای اینترنت چنان ما را به خود مشغول می کند که گاه از دنیای واقعی اطرافمان غافل می شویم و حتی نمی بینیم چه در اطرافمان می گذرد .
باید با بررسی و مطالعه بیشتر علل و ریشه های این انزوای اجتماعی را که گهگاه بصورت ناهنجاریهای رفتاری و اجتماعی نیز ظهور می کند ، مورد توجه قرار داده و در جهت کمک به رهایی جامعه از این معضل تلاش کنیم .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 16:27  توسط علی امیری
|
دیروز وقتی وبلاگ محمد آقازاده را باز کردم ٬ ناگهان از دیدن مطلب خداحافظی او از وبلاگ شگفت زده شدم . علت چه بود ؟ آیا آقازاده از نوشتن خسته شده یا ...
به هرحال علت هرچه باشد ٬ نشانگر یک واقعیت تلخ است ٬ هرگاه آقازاده ٬ - کسی که با رهنمودها و امید دادنها و تشویقهای پیاپی روح امید را زنده نگه می داشت و آن قدر از نوشته های اطرافیان استقبال می کرد که فکر می کردیم اغراق می کند - از نوشتن بریده باشد چه توقع از دیگران
آیا دیگر مجالی برای نوشتن نمانده است ٬ آیا جوانها و کم تجربه هایی که حالا حالاها باید از امثال آقازاده درس نوشتن بیاموزند باید میدان را ترک و پی کار خود بروند ؟ این سوال به همراه صدها سوال دیگر ذهن همگان را مشغول کرده است . به راستی در ادامه راه چگونه باید پیش رفت ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:57  توسط علی امیری
|
محمد آقازاده انسان جالبی است ، با روحیه ای عجیب ، گاهی اوقات بسیار سرحال و شاداب و با روحیه بالا و گاهی نا امید و منزوی . البته این حالت کم و بیش در همه افراد یافت می شود ولی چیزی که من می خواهم بگویم این است که آقازاده در اکثر مواقع سعی در تشویق دیگران به فعالیتهای مختلف خصوصاً نوشتن دارد . مرتب به افراد اعتماد به نفس تزریق می کند و روحیه آنها را بالا می برد . آن قدر که شخص خیلی خودش را تحویل می گیرد و فکر می کند واقعاً هنری به خرج داده . اما نکته مهمی که من میخواهم به آن اشاره کنم ترسی است که از دچار شدن به اعتماد به نفس کاذب دارم . منظورم از اعتماد به نفس کاذب اینه که فرد خودشوخیلی خیلی بالاتر از موقعیتی که در اون هست میدونه و بر اساس همین تصور کاذب دست به انجام یک سری تصمیمات و اعمال خاص میزنه . یعنی فرد حس میکنه که میتونه و براش مهم نیست دیگران چی دربارش قضاوت میکنن و نتیجه کارش چی میشه شاید بعضی ها تصور کنند این روحیه خیلی هم بد نیست ، بعضی ها هم به آن لقب جنگندگی و جسارت و ... بدهند . اما واقعیت این است که در جامعه امروز ما که عدم ثبات و امنیت در حوزه های اجتماعی ، همچنین رکود و زوال اخلاق دامنگیر همه شده ، نگرانی و ترس از دست دادن موقعیت باعث می شود دیگر کسی از انسان جسور و جنگنده استقبال نکند چون ممکن است جسارت او کار دستش دهد و .... پس بهترین راه در موقعیت کنونی واقع بینی و درک شرایط جامعه و نظام اداری و اجتماعی آن است و بهتر از آن هم سکوت است . سکوت در برابر آنچه که می بینی (و البته شاید بهتر بود نمی دیدی ) . اعتماد به نفس کاذب و بیش از حد به خصوص در سنین نوجوانی باعث شکل گیری نوعی از اخلاق می شود که اگرچه به نظر من خوب است ولی جامعه آن را هرگز نمی پسندد وباعث بروز مشکلات فراوان در زندگی هنگام بزرگسالی می شود . استاد ارجمند ، آقازاده ی عزیز ، منتظریم واقعگرایی و دیدن زوایای ناپیدای جامعه یاد بگیریم و بصورت عملی برخورد با آن را در کنارت تجربه کنیم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:17  توسط علی امیری
|
گاهی اوقات از دست خودم عصبانی می شوم . چرا؟ چون می بینم که زیادی حرص و جوش می خورم ٬ شاید به خاطر این است که دلم می خواهد همیشه حرفم را بزنم و به کرسی بنشانم . البته در اکثر مواقع حق با من است . ولی واقعاْ کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست . جامعه امروز ما کسی را دوست دارد که سرش را پایین بیندازد و کاری به کار دیگران نداشته باشد . جامعه امروز ما فقط امروز را می بیند و کمی هم از دیروز به خاطر دارد ولی از فردا نه می داند و نه می گوید و نه می خواهد که بگوید .
امروز داشتم وبلاگ کله تاسها را می خواندم ٬ نوشته های زیبای علی احمدی را . در نوشته هایش امید موج می زند ٬ نگاه به آینده ٬ برنامه ریزی برای سالها و شاید نسلهای بعدی ...
علی احمدی با وجود بیماری باز هم به آینده نگاه می کند و ما انسانهای به ظاهر سالم از هر تغییر و حرکتی به سوی فردا می هراسیم و نسبت به خود و آینده مان به شدت نا امید . با خودم فکر میکنم بیمار واقعی ماییم و او از همه ما سالم تر .
فقط می توانم به او بگویم که بنویس و به پیش برو و در این میان به ما هم امید بده .
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:31  توسط علی امیری
|
محافظه کاری یکی از بیماریها و آفتهای دامنگیر جامعه کنونی ماست که در دهه های اخیر رشد و گسترش فراوانی داشته است . این بیماری که در کوتاه مدت جلوی ضرر و زیان احتمالی افراد را می گیرد در دراز مدت باعث خشکیدن ریشه های پیشرفت و تکامل و ترقی شده و با دامن زدن به روزمره گی و یکنواختی راه توسعه و اصلاح را به طور کامل قطع می کند .
هرگاه متفکران و روشنفکران دچار این بیماری به اصطلاح محافظه کاری شوند و انتقاد سازنده جای خود را به تمجید چاپلوسانه بدهد باید زوال و رکود جامعه را انتظار کشید .
درحالیکه توجه به انتقاد های سازنده می تواند زمینه توسعه و شکوفایی کشور را فراهم کرده و مدیران و برنامه ریزان امور را در تصمیم گیری بهتر یاری نماید .اما متاسفانه در جامعه امروزی ما هیچ کس انتقاد را برنمی تابد ، حتی روشنفکران و نویسندگان ماهم محافظه کار شده اند و هرگاه کسی به اشتباهات و اتفاقات نادرست روی داده اعتراض کند سعی می کنند با این تعبیر که نمی توان یک شبه چیزی را تغییر داد اعتراضات را آرام کنند . اما به راستی تا کی باید نشست و زوال و رکود و نابودی را دید ؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:31  توسط علی امیری
|
خلاقیت ، بزرگترین عصیان در عالم هستی است . برای خلق کردن باید از همه ی قید و بندها رها شد ، و گر نه خلاقیت چیزی جز تقلید و نسخه برداری نخواهد بود ، فقط یک نسخه ی بدل ! هنگامی می توان خلاق بود که فردیت خویشتن را دریافت . هیچ کس به عنوان بخشی از روان شناسی عامه ی مردم نمی تواند چیزی خلق کند . روان شناسی عامه ی مردم غیر پویا و غیر خلاق است ، چون زندگی کسالت آوری را سپری می کنند ، در روزمرگی غرق شده اند و فقط در فکر اینند که روز خود را به شب برسانند و در آرامش کنار خانواده خود زندگی را به سر برند .
فرد خلاق نمی تواند راه رفته را طی کند ، باید راه خود را در میان جنگلهای انبوه زندگی بیابد . باید تنها گذر کند ، باید از ذهن توده ی مردم ، از روان شناسی عامه ی مردم ، مبرا و متمایز باشد .
اما وظیفه جامعه دربرابر خلق ایده ها و نظریه های نو و تازه چیست و چرا هرروز که می گذرد خلاقیت و ایده پردازی در جامعه ما کمرنگ می شود . چرا عادت به یکنواختی کرده ایم و از تغییر در هراسیم ؟ چرا افراد خلاق و نوآور در جامعه ما مطرود و منزوی شده اند و کسی سراغی از آنها نمی گیرد ؟ در آینده درخصوص نوآوری و خلاقیت بیشتر خواهم نوشت .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:53  توسط علی امیری
|
تفکر درباره آینده کار نسبتاً آسانی است. همه ما تجربه های فراوانی در این زمینه داریم و در زندگی روزمره خودمان مرتباً از آن استفاده می کنیم مانند برنامه ریزی برای مسافرت تفریحی، نوشتن کارهای هفتگی که باید انجام دهیم و از این قبیل فعالیت ها که می بایست در روزهای آتی انجام دهیم. همه این اقدامات درحقیقت فکر کردن درباره اتفاقات آینده قبل از به وقوع پیوستن آنهاست. بنابراین می توان گفت که همه ما در زندگی شخصی واجتماعی خودمان یک آینده پژوه هستیم.
هرکس برای آنکه عاقلانه عمل کند، بایستی نسبت به پیامدهای اقدامات خود و دیگران، واکنش های آنها و همچنین نسبت به نیروهائی که خارج از کنترل آنهاست، آگاهی و شناخت کافی داشته باشد. نکته بسیار مهم این است که این پیامدها تنها درآینده خود را نشان می دهد. بدین ترتیب افراد نه تنها می کوشند امور در حال وقوع را بفهمند، بلکه می کوشند اموری را که شاید اتفاق بیفتد، یا بالقوه امکان وقوع دارد و یا تحت شرایط خاصی درآینده اتفاق خواهد افتاد، نیز بشناسند. افراد با استفاده از این شناخت حدسی موقعیت کنونی خود را تشخیص داده ، کارهایشان را دنبال می کنند و از بستر زمان و فضای مادی و اجتماعی می گذرند. اما دردوران کنونی افراد و صاحبنظران چنان در زندگی روزمره غرق شده اند که می توان گفت به طور کلی آینده را فراموش کرده اند . نخبگان فکری و فرهنگی جامعه یا به طور کامل منزوی اند و یا غرق در امور روزانه خود شده اند و توجهی به حوادثی که ممکن است در آینده دور و نزدیک رخ دهد اما بستر آنها در اتفاقات امروز مهیا می شود ندارند .
اگر نخبگان و فرهیختگان کمی بیشتر به آینده می اندیشیدندو یا به زبان بهتر اگر مسئولان کمی از تجربه و اندیشه ایشان در پیش بینی حوادث استفاده می کردند، شاید امروز شاهد برخی حوادث ناگوار اما قابل پیش بینی نبودیم .اما بزرگترین مشکل امروز ما غرور کاذبی است که ما را احاطه کرده و روزبه روز بیشتر در آن فرو می رویم و به ما اجازه نمی دهد تا خودمان و اطرافیانمان را بهتر ببینیم . این غرور مسلماً در آینده دور یا نزدیک موجب پشیمانی می شود . اما آیا آن وقت فرصتی برای جبران وجود دارد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 17:53  توسط علی امیری
|
این روزها سوژه های زیادی برای نوشتن وجود دارد، من که این طور فکر می کنم .راستش به همین خاطر هم هست که نتوانسته ام بنویسم. علتش به این نکته برمی گردد که آن توان و دقت و ریزبینی که در روزنامه نگاران و نویسندگان حرفه ای یافت می شود را ندارم . به نظر خودم تا رسیدن به آن مرحله هنوز راه بسیار طولانی باقی مانده است . راستش من در سالهای گذشته کمتر می نوشتم ، یعنی این طور یاد گرفته بودم ، نه اینکه ننویسم اما با وسواس می نوشتم و سعی می کردم سوژه ای که بنظرم بهتر است و بیشتر مورد توجه مخاطبین قرار می گیرد را انتخاب و درباره اش بنویسم.
در چند روز اخیر هم همین طور بوده و اگر راهنماییها و سفارشهای پیاپی محمد آقازاده – کسی که بدون هیچ چشمداشتی تمام تجارب و دانشش را دراختیار دیگران قرار میدهد – نبود شاید دیگر نمی نوشتم . حقیقتش امید نداشتم که در دنیای ماشینی امروز دیگر نوشته ها تاثیرگذاری داشته باشند .
کمی با دقت بیشتری نگاه کنیم ، می بینیم که اتفاق های زیاد و قابل توجهی روی داده است که می تواند سوژه های جالبی برای نوشتن باشد.حالا از هر جهت و در هر حوزه ای . واقعا که این اینترنت دنیایی ست برای خودش و هزاران دنیاست برای ما. (گاهی فکر می کنم که با یک کامپیوتر متصل به اینترنت می شود یک حبس ابد را کامل ، آن هم در انفرادی کشید ، طوری که نلسون ماندلا و فامیلهاش کم بیاورند)
وقتی در دنیای واقعی انسانها نمی توانند به خواسته هایشان برسند و رویاهاشان را دست نیافتنی می بینند به دنبال مفری برای فرار از واقعیت می گردند تا زمانی هرچند اندک را از خودشان دور باشند و به نظر من اصلی ترین علت گسترش وبلاگ و چت ( گپ اینترنتی ) در سالهای اخیر در کشور ما همین عامل بوده است ، اما براستی چرا ما به جای اینکه مستقیماً باهم گفتگو کنیم و خودمان باشیم ، ترجیح می دهیم از طریق اینترنت و با نام و نشانی غیر از آنچه هستیم با هم حرف بزنیم ، چرا آستانه تحمل و ظرفیت ما برای پذیرش یکدیگر اینقدر پایین آمده است ؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:34  توسط علی امیری
|
آیا تا به حال برایتان اتفاق افتاده که در حالت بلاتکلیفی قرار بگیرید ؟ چه کرده اید ؟
بدترین حالت انتظار حالت بلاتکلیفی است مثل زندانی ای می ماند که نمی داند رفتنی ست یا ماندنی ؟ و یک حالت انزجار بسیار بدی به او دست داده است.
بلاتکیفی در هر حالت می تواند حتی انسانهای بزرگ را زیر چرخهای آسیاب خود ، خرد کند زیرا جلوی هرگونه فعالیت و حرکت را می گیرد و ما را چون آبی می کند که در گودالی محصور است و محکوم به مرداب شدن . اما اگر هوشیار باشیم معمولا می توانیم با این حالت روانی مقابله کنیم . زیرا انسان را برای توانایی آفریده اند نه ناتوانی ، با حالت بلاتکلیفی می توان کنار آمد و اثرات نامطلوب آن را می توان تا حد بسیار زیادی کاهش داد . به نظر من در این حالت باید اینگونه عمل کنیم تا حدالامکان از آسیبهای روانی مصون شویم :
1 - در حال زندگی کنیم منظور من از اینکه در حال زندگی کنیم این نیست که گذشته را از یاد ببریم و آینده را نیز در نظر نداشته باشیم بلکه منظور من این است که هر لحظه را برای همان لحظه زندگی کنیم نه عقبتر و نه جلوتر به قول مسیح هر لحظه متولد بشویم . در واقع با تجربه گرفتن از گذشته امروز خود را برای فردایمان بسازیم اگر این روش را سر لوحه زندگی خود قرار دهیم و ذهنیات منفی خود را پاک کنیم نه تنها در این باب که با بسیاری از مشکلاتی که هر روز با آنها روبرو هستیم می توانیم دست و پنجه نرم کرده و پشت آنها را به خاک بمالیم .
2 – با استرس هایمان کنار بیاییم ، توجه داشته باشید که سرکوب یک ناهنجاری خود می تواند ناهنجاری دیگری به ارمغان آورد . پس به جای اینکه با استرس ها مقابله کنیم آنها را بپذیریم و سپس در جهت بهبود وضع موجود قدم برداریم .
اما درهر حال بهترین راه مقابله با عوارض این بلاتکلیفی این است که سعی کنیم با مطالعه و نوشتن خود را برای انجام فعالیتها در آینده آماده کنیم ، هرچند هنگامی که فرد به چنین حالتی دچار می شود ، حوصله انجام چنین کارهایی را هم ندارد .
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:24  توسط علی امیری
|
آقازاده گفت برو پشت پنجره و بیرون راتماشا کن و هرچه می بینی بنویس !!
اگر با دقت به مردمی که مرتب در رفت و آمدند نگاه کنی سردرگمی و بلاتکلیفی را به خوبی در حرکاتشان مشاهده می کنی ! البته این بدان معنی نیست که هیچکدام از آنها نمی دانند که چه می کنند و چه می خواهند ، بلکه منظورم اینست که عمده مردمی که در اطراف ما زندگی می کنند هدف خود را گم کرده اند و بیهوده تلاش می کنند . همه به بیماری روز مره گی دچار شده اند . هرروز صبح بلند می شوند ، سرکار می روند ( اگر جزء بیکاران نباشند ) و شب به خانه برمی گردند ، غذا می خورند و می خوابند بدون اینکه بدانند واقعاً از زندگی چه می خواهند . بسیاری از افسردگیها و کج خلقیهایی که همشهریان ما بدان دچار شده اند نیز ریشه در همین روزمره گی و بلاتکلیفی دارد و تازمانی که پژوهش و مطالعه آزاد و نیز شادابی و نشاط و امنیت روانی به جامعه راه نیابد امیدی به بهبود این وضع نیست و این وظیفه مدیران و مسئولین است که با حمایت از روشنفکران ، نخبگان و فرهیختگان علمی و فرهنگی و استفاده از نظریات آنها جامعه را از بن بستی که به سمت آن می رود نجات بخشند .
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:3  توسط علی امیری
|
محقق و پژوهشگر در ایران هرگز به رسمیت شناخته نمی شود. چرا که مزایا و درآمد یک محقق در آزمایشگاه آنقدر کم و ناچیز است که هیچ کس رقبت چنین کاری را نیز در خود نمی بیند. در جهان پیشرفته بیش از 5/3 درصد تولید ناخالص ملی صرف تحقیقات می شود و این فرصت مناسبی است که هم از نظر علایق و هم از نظر ذهنی فرد به کار بپردازد و هم به نیازهای معیشتی خود پاسخ دهد. ولی در کشور ما اعتبارات پژوهشی به حدی است که فرصت و منزلت شغلی نخبگان ، دانشجویان پژوهشگران و اصحاب علم را به شدت آسیب پذیر کرده است .متن کامل مقاله را در قسمت ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:58  توسط علی امیری
|
آقازاده مرتب اصرار می کند که بنویسم . او از من می خواهد حرفهایم را بصورت نوشته بیان کنم . اما مدتی است کمی خسته شده ام و وقتی می بینم در جامعه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن نمانده دلسرد می شوم .
روزمره گی آفت خلاقیت و فرهنگ و هنر است . متاسفانه جامعه ما مدتی است دچار این روزمرگی شده است . رها شدن از دام روزمرگی جز با اراده و پشتکار امکان ندارد . روزمرگی را با تحکم وتکبر و مدیریت اقتدارگرا نمی توان از بین برد . راه چاره آن توجه به نخبگان و استفاده از نظریات کارشناسان واقعی است نه سفارشی هایی که تنها عنوان کارشناس را یدک می کشند .
اما آیا این رویا به واقعیت نزدیک می شود ؟!
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:13  توسط علی امیری
|
استرس فشار و فرسایش بدن به هنگامی است که با محیط پیوسته در حال تغییر سازگار شویم. چنین تغییراتی آثار جسمانی و هیجانی بر ما میگذارد و میتواند احساسات مثبت یا منفی ایجاد کند. عدم ثبات در سیستمها درجامعه کنونی ما موجب شده میزان فشار و استرس ناشی از بلاتکلیفی و ناامیدی ناشی از عدم امنیت افزایش فزاینده ای داشته باشد این بی ثباتی علاوه بر وارد کردن زیانهای جسمی و روحی به افراد ،خصوصاً اندیشمندان و نخبگان موجب زیانهای سیاسی و اقتصادی فراوانی بر جامعه می شود که ازجمله آن فرار مغزها - فرار سرمایه های مادی و عدم امنیت سرمایه گذاری و درنتیجه افزایش تورم و بیکاری را می توان نام برد .
چه خوب است مدیران سازمانها قبل از هر اقدامی ایجاد امنیت روانی و آرامش و ثبات در همه شاخصها را سرلوحه تصمیمات خود قرار دهند تا از بروز خسارتهای فراوان مادی و معنوی جلوگیری شود .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:59  توسط علی امیری
|
غیبت - تهمت - دروغ
بزرگترین آسیبهای نظامها و سیستمهای اداری و کاری جامعه ی ما
رذائلی که محیط پیرامون مارا فرا گرفته و روز به روز گسترش بیشتری می یابد .
ریشه ی بسیاری از این رفتارها را باید در بیکاری جستجو کرد . زمانی که به برکت وجود و وفور پول نفت کسی به فکر تولید و سازندگی و خلاقیت نیست و کارکنان ادارات مختلف تنها به امید دریافت حقوق اول ماه صبح را به شب می رسانند کاری جز نشستن و غیبت کردن و شایعه ساختن ندارند .
اما آنچه در این بین فدا می شود و البته اهمیتی ندارد آبرویی است که از افراد می رود .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:50  توسط علی امیری
|
چه خوش است نیستی / که هرجا که ایستی / کس نگوید که کیستی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:39  توسط علی امیری
|
وقتی به جهان لبخند بزنیم جهان هم به ما شادمانانه نگاه خواهد کرد و این همان لحظه ایست که زندگی را زیبا می کند .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:49  توسط علی امیری
|
امروز صبح برای چندمین بار بحث چارت و نمودار وساختار و شرح وظایف در حوزه های مختلف مطرح شد . فکر کردم ما که هنوز شرح و ظایف و جایگاه تشکیلاتی خود را نمی دانیم چگونه می خواهیم برای فرهنگ و هنر همشهریانمان تصمیم بگیریم . تازه وقتی هم با کلی بحث و جدل و جلسه بازی نظرمان را می دهیم کسی گوشش بدهکار نیست و هرکسی تنها براساس معیار و سلیقه ی خودش کار را پیش می برد .سلیقه ای عمل کردن معضلی است که سالهاست به آن دچار شده ایم . با هر تغییر مدیریت همه چیز به هم می ریزد و سلیقه ی مدیر جدید در تمام امور حتی رنگ در ودیوار جایگزین قبلی می شود . چه هزینه ها که صرف می شود و آنچه البته ارزش ندارد وقت و انرژی و هزینه مادی وانسانی است که تباه میشود و هیچکس نگران نیست ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:50  توسط علی امیری
|
امروز یکی از همکاران را دیدم که کتابی با نام مدیریت زمان در دست داشت . با خود فکر کردم ماکه هیچگاه حتی به زمانهای از دست رفته خود فکر نمی کنیم چگونه می خواهیم آن را مدیریت کنیم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:3  توسط علی امیری
|
زیبایی و زشتی در اطراف مانیست بلکه در نگاه ماست . چشمهایمان را همانگونه که سپهری گفته است بشوییم . جهان همه زیبا یی را به ما ارمغان خواهد داد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:57  توسط علی امیری
|
آقازاده می گوید : فرهنگ ماشین تولید معناست .
اما کدام فرهنگ ؟ کدام معنا؟
وقتی درجامعه بی فرهنگی فرهنگ و ضد ارزش ارزش می شود آیا براستی می توان فرهنگ را ماشین تولید معنا دانست ؟
در این مورد بازهم می نویسم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:2  توسط علی امیری
|