تبليغاتX
علی امیری

لبنان از چه می ترسی ؟ قانا چرا اشک میریزی ؟آهسته فریاد کن که پزشکان سازمان ملل ، این طبیبان اعضای بنی آدم جلسه ترتیب داده اند . برای سرنوشت تو . شاید دوباره جراحی ات کنند. شادباش که ابرقدرت بزرگ  برای معالجه ات کمر بسته است تا غده مقاومت را از بدن جنوبی ات خارج کند . آسوده باش که رایس ، خوب نسخه می نویسد .

روزهای درازی است که عروس خاورمیانه لبخند را فراموش کرده است ، روزهای بیشماریست که پنتاگون ، این مغز دیجیتالی عدالت ، واژه بشر را فراموش کرده است . مدتهاست که ریاض این برادر دینی بیروت آیه  « انما المومنون اخوه » را تلاوت نمی کند .

لبنان . آهسته فریاد کن . در همین بیمارستان ، در خاور میانه ، فلسطین نیز در کنار تو بستری ست . آهسته، شاید آرامش اقصی را برهم بزنی و این مجروح نیم قرنی را ناآرام تر سازی .

آهسته فریاد کن که در همین گورستان ، در دنیا ، آدمیت را تازه به خاک سپرده اند ، آهسته ، شاید آسودگی از قبر شیشه ای بشراندیشان بزدایی .

آهسته تر فریاد کن که در دارالاسلام ، در مکه ، برادران عربت در کنار چاههای نفت در خواب اند ، آهسته ، شاید ضجه های تو خواب خوش وجدانهاشان را برهم بزند .

 آهسته تر فریاد کن که در کنار تو ، در بغداد ، تصویر دموکراسی را تازه نصب کرده اند  و شاید این کاغذ از لرزش صدایت برزمین افتد .

شفافیت اشکهای قانا ، تیرگی لحن رایس ، دستهای نفت آلود  شیخ ریاض و نسخه های متروک ملل ، همه و همه به  فراموشی سرنوشت تو پیوسته است .

اشک مریز ، آرام باش ، آیا در مقابل بمب های قاره پیما و باران لیزر ، دعای دوربرد هزار و پانصد میلیون برادر با احساس برایت کافی نیست ؟

+ نوشته شده توسط علی امیری در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 12:14 |

احسان نراقی را نمی شناختم . الآن هم نمی شناسم مگر با یک ملاقات کوتاه در کافه تیتر آن هم بدون صحبت مستقیم و تنها با گوش دادن حرفهایش می توان کسی را شناخت . او در کافه از سارتر می گفت ، خیلی گرم و صمیمی ولی خوب نمی فهمیدم چه می گوید . شاید عجیب باشد اگر بگویم اکثر کسانی که در کافه بودند ، هم سن وسالان خودم را می گویم ، آنها هم مثل من درست نفهمیدند . آقازاده و کرمیان با دقت گوش کردند و فکر می کنم لذت می بردند ولی من ..   نراقی از خیلی چیزها گفت ، از تدبیر امام خمینی در جلوگیری از تفرقه های بعد از انقلاب ، از شاه و از شریعتی ، از حق وتو ، از سازمان ملل ، از تفاوتهای روزنامه نگاران قبل و بعد از انقلاب . از ملی گرایی که باید بتواند خود را با دین تلفیق کند ، ولی خیلی پسندیدم وقتی از جوانها گفت که واقعاً گیج اند و هیچ خط فکری ندارند ، می گفت اینترنت و ماهواره فقط توانسته اند به جوانها آگاهی بدهند و خط فکری را نه ، راستی از روشنفکرو روشنفکری هم گفت و از مخالفتش با گرایش شدید روشنفکران به غرب . بیچاره نمی دانست نسل ما چه بلایی سر این واژه آورده ، در بین نسل ما روشنفکر با نظراتش و با عقایدش شناخته نمی شود بلکه با موهایش ، محل نشستنش ، پاتوقهایش و--- باسیگار گوشه لبش شناخته می شود . فرقی نمی کند دختر یا پسر ، با سواد یا بی سواد ، باید این نشانه ها را داشته باشی تا بپذیرندت . نسل ما عادت به خواندن ندارد . یاد گرفته فقط ادا در بیاورد ، نسل من آقازاده را نمی فهمد و باور نمی کند بیش از ده هزار جلد کتاب خوانده باشد ، نسل من باور نمی کند آقازاده در مورد هر موضوعی بصورت بداهه ده ها صفحه می گوید و با همان سرعت می نویسد . نسل من اگر سیگار را از گوشه لبش بگیری روشنفکری اش را از دست می دهد . تعجبی ندارد که آقازاده و نراقی هم این نسل را نفهمند . حالا معنای نسل سوخته را بیشتر درک می کنم . البته همه ایراد هم از این نسل نیست . بزرگترها هم مقصرند ، وقتی دانشگاه جز حفظ کردن جزوه استاد و گرفتن نمره قبولی از من نمی خواهد ، وقتی به نقد و بررسی متون در دانشگاهها و مدارس هیچ اهمیتی نمی دهند ، وقتی افراد اهل مطالعه و منتقد و فعال در عرصه های اجتماعی و فرهنگی طرد می شوند و بی صلاحیت می خوانندشان ، وقتی آقازاده ها ( منظورم محمد است ) کنج اتاقی می نشینند و علیرغم همه توان و سواد و دلسوزیشان برای مردم و کشور و نظامش باید منزوی شوند ، چه انتظاری از من و نسل من ، نسل من خوب درک می کند که اگر ...

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 14:59 |

رادیو گزارشی از کشتار بی رحمانه کودکان بی دفاع لبنانی پخش می کند و تصاویر دلخراش این کشتار را در اینترنت می بینم . احساسم از دیدن این تصاویر وحشتناک غیر قابل بیان است . اولین واژه ای که پس از دیدن این تصاویر به ذهن می رسد هولوکاست است . اتفاقی که جدا از راست یا دروغ بودنش سالهاست تنها بهانه یکه تازی صهیونیسم در عرصه های بین المللی است و قویترین ابزار رسیدن به هدف تصرف از نیل تا فرات آیا هیتلر چنین جنایتی را مرتکب شد ؟ آیا می توان شباهتی بین اسراییل و آلمان نازی بیان کرد ؟ من که فکر نمی کنم . آنچه امروز در لبنان می گذرد و با سکوتی دلهره آور بدرقه می شود بسیار فجیع تر از آنی است که درتصاویر جنگ جهانی دوم دیده ایم .

ظاهراً اجرای طرح خاور میانه بزرگ توسط آمریکا به مراحل حساس خود نزدیک شده و حمله به حزب ا... لبنان مقدمه ای برای اجرای گسترده عملیات نظامی در جهت یکسره کردن کار خاورمیانه است . این جاست که نقش سیاستمداران مسلمان ایران ، سوریه و سایر کشورهای عربی حساسیت خاصی پیدا می کند و البته از اعراب نباید انتظار زیادی داشت زیرا آنها نفع خود را در همراهی با آمریکا ( والبته اسراییل) جستجو می کنند . اگر دولتمداران درست نیندیشند ودرک صحیحی ازمعادلات بین المللی نداشته باشند ، جبران اشتباهات احتمالی بسیار سخت و شاید ناممکن شود . پس تا فرصت باقیست باید چاره ای اندیشید که هم مردم مظلوم لبنان و فلسطین را از فاجعه عظیمی که به آن دچار شده اند رهانید و هم از بروز فجایع مشابه برای سایر ملتها جلوگیری کرد .

+ نوشته شده توسط علی امیری در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 16:43 |

روز سه شنبه برای اولین بار به اتفاق محمد آقازاده به کافه تیتر رفتم . تقریبا همان طور بود که آقازاده وصفش را کرده بود . آرام و دنج  که می تواند صمیمی هم باشد . اما یک رفتار خاصی در چهره و رفتار حاضرین در کافه بود که زیاد نفهمیدم . شاید به خاطر حضور مسعود ده نمکی بود و شاید ..

سومین بار بود که با ده نمکی روبه رو می شدم ، اولین بار دوران دانشجویی و در یک سخنرانی . جو ملتهب آن روزهای دانشگاهها اجازه نمی داد برداشت صحیحی از افراد داشته باشیم و دومین بار . در اولین فیلمی که ده نمکی به عنوان تهیه کننده وارد سینما شد ، مرگ بر آمریکا به کارگردانی محمدرضا کشاورز و من که دستیار کارگردان بودم . دوست داشتم تحلیلهایم از ده نمکی را کامل کنم ولی او مشتاق کسب اطلاعات و تجربیات درباره سینما بود و به عقایدش زیاد تعصب نشان نمی داد و سومین بار در کافه تیتر آرامتر و خونسردتر از همیشه ، منطقی و انتقادپذیر حتی در مقابل شخصی که می خواست به او توهین کند . در کافه تیتر او بیشتر گوینده بود تا شنونده و شیرینی و پیوستگی کلامش و البته چگونگی اداره جلسه توسط آقازاده زیاد فرصت عرض اندام به دیگران نمی داد . فرصت نشد از کدام استقلال کدام پیروزی بپرسیم و اینکه چرا نیمه اول و دوم فیلمش اینقدر متفاوت شده و...

سوال دیگری که حضور در کافه تیتر برایم ایجاد کرد این بود که چرا عادت کرده ایم اینقدر زود قضاوت کنیم بدون اینکه واقعیتها را بدانیم ویا اینکه حداقل سعی کنیم که بدانیم . به راحتی درباره همدیگر نظر میدهیم و یکدیگر را متهم می کنیم . افراد در نظر ما یا فرشته اند و یا دیو . حالت سومی ندارد . منطق ما ارسطویی مانده است . سفید یا سیاه . و دوست داریم این منطق را . قضاوت درباره ده نمکی ، قضاوت آن زن که آقازاده را پاچه خوار نامید ( آقازاده ای که فقط چون اهل پاچه خواری نبود سالهاست در گوشه یک اداره نشسته و دم بر نمی زند ) و یا قضاوت اهالی کافه درباره من ( از طریق آقازاده شنیدم ) و...

خوب است قبل از قضاوت کردن بیندیشیم و تحقیق کنیم و بعد قضاوت کنیم . به یاد داشته باشیم اولین تصویر که درباره دیگران در ذهن خود می سازیم ممکن است حتی تا پایان عمر تغییر نکند و اگر این تصویرخلاف واقعیت باشد فرصتهای بسیار و غیرقابل جبرانی را از دست خواهیم داد .  

+ نوشته شده توسط علی امیری در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:50 |
--------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------